تبليغاتX
آسمانی بی ستاره - شعر
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که ،

دو نفر دختر خوشتيپ و سوسول! / دوش از دردسر مشق نجاتم دادند!

دست و پايم بگرفتند و سوارم کردند! / پفک و بستني و ماچ پر آبم دادند!

توي اين منظومه‌ي شهري چه تماشاکرديم! / آن دو باهم جملگي شکلاتم دادند!

آب انگور و هويج و کيوي و آب انار / آنقدر بود که انگار فراتم دادند!

تا سر صبح خرامان همه جارا گشتيم! / صبح يک بربري و چاي و نباتم دادند!

سفر علمي! و رويايي ما گشت تمام! / جمله‌اي فحش از کلماتم دادند!

چون به خود آمدم از ديدن آن خواب لذيذ! / صبح ظاهر شده بود بس که تکانم دادند!

مادرم گفت بلند شو که کلاست دير است / پس از آن لقمه‌اي از نان بياتم دادند!

اشک از ديده چکيد و مخ من تير کشيد! / چو به من توي کلاس ريز نمراتم دادند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط علیرضا امینی  |