تبليغاتX
آسمانی بی ستاره - نوعی از گفتمان
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که ،
ببين پاتو از زندگی من بکش بيرونا؟...من اعصاب مصاب ندارما؟...همينجوری کله رو انداخته پائين اومده تو...هی با تو ام..هی هيچی بهت نمی گم پر رو تر می شی...در رو از روت می بندن از پنجره ميای تو...د خجالت بکش ديگه.... اگه يه دفعه ديگه مزاحمم بشی می زنم ناکارت می کنما؟...اخه مگه من به زندگی تو کاری دارم که دست از سرم بر نمی داری؟...هان؟...اصلآ حرف حسابت چيه؟...از اون موقع که اومدی هی می ری اين ور اتاق هی می ری اون ور اتاق...يه جا وا يسا ديگه ؛ اعصابمو خورد کردی...به لباسام چی کار داری آخه؟...به خدا از دستت هر روز دارم قرص اعصاب می خورم...گوش می دی چی می گم؟...اصلآ می فهمی؟..نفهم با تو ام...گوسفند...الاغ... داری زندگيمو از هم می پاشی بی شعور....همسايه ها از وقتی تو رو ديدن پاشونو اينجا نمی ذارن.... اصلآ من چرا دارم با تو بحث می کنم؟...يه لنگه کفش ۱۰ سانتی حرومت می کنم و خلاص... با سوسک که نمی شه گفتمان کرد؟؟؟!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط علیرضا امینی  |