تبليغاتX
آسمانی بی ستاره
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که ،
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم دل رنجور من از سينه ، هر دم مي رود سويي زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم رهي ، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم و ... طريق عشق پر آشوب و فتنه است بيفتد آنکه درين راه با شتاب رود ! ! ! گمگشته
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط علیرضا امینی  |